و بهره مند مي‌شود.
در نهايت، به نظر مي‌رسد كه تيم‌هايي كه امتياز كمتري در ارزيابي هوش هيجاني دارند نسبت به همتايان‌شان كه هوش هيجاني بالاتري دارند، عملكرد پايين تري نشان مي‌دهند (مک کین، 2006). گلمن(2001) در مدلي از توانمندي‌هاي عاطفي اين پيامدها را به تفضيل نشان داده و ارائه كرده است. جدول زير مدل ياد شده را نشان مي‌دهد:
جدول 2-3 مدل توانمندی‌های عاطفی گلمن (اقتباس: رضاییان و کشته‌گر، 1387: 31)


به دليل پيامدهاي فردي و گروهي هوش هيجاني، توجه به اين عامل به محيط كار نيز تسري يافته است. از آن جائي كه سازمانهاي مدرن در جستجوي بهبود عملكرد هستند، اهداف و مزيتهاي قابل سنجش كه مي‌تواند از هوش هيجاني بالا ناشي شود را شناسايي مي‌كنند، عواملي نظير افزايش حقوق، استخدام و بازنشستگي بهتر و رهبري بسيار موثر است(سرات، 2009). تحقيقاتي وجود دارد كه نشان مي‌دهد رهبران با هوش هيجاني بالاتر به گروه‌هاي كاري انرژي مي‌دهند تا براي نتايج عملكردي بيشتر تلاش كنند. به ويژه اگر هوش هيجاني ارتباط رفتار تحريك كننده در سطوح مديريتي را تعديل كند، مي‌تواند نتيجه آشكار براي توانايي زيردستان داشته باشد تا به طور موفقيت آميز در سازمان كار كنند و براي عملكرد سازمان به عنوان يك كل نتيجه داشته باشد، براي مثال، فيدلر (1995) پيشنهاد كرد كه رهبراني كه داراي منابع ادراكي آشكاري هستند ممكن است كه عملكرد را در طول زمان‌هاي استرس زا بهبود دهند. گلمن(1998) استنباط مي‌كند كه آموزش هوش هيجاني مي‌تواند به رهبراني كه با ناامني زيردستان، ارتقاء تيم كاري و تعيين روابط بهره وري سرو كار دارند، كمك كند. جورج (2000) اخيراً استنباط كرده است كه به رهبراني با هوش هيجاني بالا براي مديريت موقعيت‌هاي هيجاني كاركنان نياز است و به همين خاطر، چنين آموزشي مي‌تواند به درك مديران و تحليل هيجانات زيردستانشان و بنابراين مديريت هيجانات براي بهبود عملكرد می‌کند.(جردن، نیل و هارتل ، 2002).
معيارهاي موفقيت در كار نيز، به طور طبيعي، تغيير كرده‌اند. كاركنان به تازگي بوسيله‌ي معيارهاي جديدي مورد قضاوت قرار مي‌گيرند، نه تنها بوسيله‌ي شيك پوش بودن آنها و يا بوسيله‌ي آموزش و تجربه، بلكه بوسيله‌ي خود مديريتي و روابط با ديگران، و اين كه به شدت بوسيله‌ي ويژگي‌هاي شخصي مانند پشتكار، خود كنترلي و مهارت ارتباط با ديگران تحت تاثير و مورد سنجش قرار مي‌گيرند(سرات، 2009).

2-1-6-عوامل موثر بر هوش هيجاني
در اين حيطه سوال اساسي اين است كه آيا هوش هيجاني آموختني است يا ذاتي؟ اين يك حقيقت است كه بعضي از افراد نسبت به ديگران با استعداد تر هستند، اما خبر خوب اين است كه مهارت‌هاي هوش هيجاني مي‌تواند آموخته شود. (و اين امر به اين علت است كه هوش هيجاني با افزايش سن آشكارتر مي‌شود). (آقایار، 1386).
اگر چه براي اين رويداد افراد بايد به طور شخصي برانگيخته شوند، چيزي را كه آموخته‌اند بسيار تمرين كنند، باز خورد دريافت كنند و اين مهارت جديد را تقويت نمايند(سرات، 2009).
امروزه روانشناسان علاوه بر توجهي كه به تفاوت افراد از لحاظ هوش علمي دارند، هوش هيجاني را نيزبه عنوان يك تفاوت عمده بين شخصيت‌هاي مختلف قلمداد مي‌كنند، بطوري‌كه افراد مختلف ممكن است از لحاظ ميزان بهره هوش هيجاني متفاوت از يكديگر باشند و اين تفاوت به شيوه‌هاي گوناگون در زندگي آن‌ها نمود پيدا مي‌كند(صفرزاده، كمالي و بنكدار،1390: 1).
مطالعات در مورد تفاوتهاي جنسيتي بي نتيجه بوده است. اگر چه بعضي تحقيقات نشان داده است كه زنان نسبت به مردان هوش هيجاني بالاتري دارند. مطالعات ديگر نشان داده است كه تفاوت آشكاري بين جنسيت در مورد هوش هيجاني وجود ندارد. تحقيقات بيشتر در اين مورد نياز است (استیز و براون، 2004). در نهايت، با در نظر گرفتن تمامي آنچه تا كنون بيان شد، فرض مي‌شود كه ویژگی‌ شخصیتی فاكتور مهمي در پيش‌بيني انواع گوناگوني از متغيرهاي روانشناختي نظير خلاقيت هيجاني و هوش هیجانی است.
2-1-7-ارزش هوش هيجاني:
مارتين سليگمن سازه‌اي را به نام خوشبيني آموخته شده گسترش داد كه به اسنادهاي سببي
گفته مي‌شود، زماني كه افراد با شكست يا موانع روبرو مي‌شوند آن را ايجاد مي‌نمايند. خوشبين‌ها تمايل دارند كه اسناد سببي بروني، موقتي و اختصاصي داشته باشند. در حالي كه افراد بدبين اسنادهاي دروني پايدار و عام دارند. در تحقيقات سليگمن افراد خوشبين در زندگی‌شان موفقتر بودند(چرنيس
و كرفي، 2005).

شكل 2-2 ابعاد هوش هيجاني در محيط زندگی (خائف‌الهي و دوستار، 1382).

2-1-8- حل نزاع با کاربرد هوش هیجانی:
ترژری (2008). کارگاهی را تشکیل داد شرکت کنندگان در این کارگاه کسانی بودند که در جستجوی مهارت‌ها و درک هیجانات بودند تا بتوانند با شرایط پیچیده در روابط فردی مثل نزاع از آن‌ها استفاده کنند. او نشان داد که اهداف این کارگاه شامل:
1- شناسایی و درک هیجانات و باورها و رفتارهای هیجانی.
2- ملاحظه ماهیت پیچیده دلواپسی، خشم و حالت دفاعی.
3- یادگرفتن تکنیک‌های سازگاری با این هیجانات در خود و دیگران.
4- ارزیابی شرایط محرک و روش‌های اصلاح آن.
5- درک کاربرد پیشرفته پویش‌های گروهی در شرایط نزاع.
6- تولید اعتماد و کسب توانایی تمرکز در هنگام تبادل هیجانات.
7- شناسایی مهارت‌ها و رویکردهای لازم برای استفاده در انواع شرایط چالشی که ممکن است
بروز کند. در پایان این کارگاه تمامي اهداف بالا محقق شده است(ترژری، 2008).

شكل 2-3 فرآيند بهينه ي توسعه هوش هيجاني (چرنيس و گلمن، 1998).

2-1-9-آزمایش هوش هيجانی:
مايليد بدانيد كه هيجانات خود را چقدر هوشمندانه به كار می‌بريد؟
پاسخ‌های شما به سوالات زير، به شما بينشی در مورد هوش هيجانیتان می‌دهد. اين سوال‌ها، قسمتی از يك آزمون بزرگ است كه به وسيله ژان سگال، روانشناس بالينی در جنوب كاليفرنيا و نويسنده كتاب “هوش هيجانی خود را بالا ببريد، يك راهنمای عملی” تنظیم شده است.
به سوالات هر چه سريعتر پاسخ دهيد – برای فكر كردن در مورد پاسخ مكث نكنيد – با كلمات “هرگز”، “به ندرت”، ” گاهی”، “بسياری اوقات” و “هميشه” پاسخ دهيد. به سراغ سوالات قبلی نرويد و آنها را تغيير ندهيد.
1- احساس كنار گذاشته شدن يا ناديده گرفته شدن مرا اذيت می‌كند.
2- وقتی كاری انجام می‌دهم كه از آن شرمنده ام، آن را می‌پذيرم.
3- اينكه رفتار يك غريبه با من دوستانه نيست مرا ناراحت می‌كند
4- می‌توانم به ضعف هايم بخندم.
5- به خاطر اشتباهاتم بسيار ناراحت می‌شوم
6- می‌توانم بدون احساس گناه معایبم را بشناسم.
7- وقتی كسی نسبت به من خشمگين می‌شود تمام روزم خراب است.
8- تصميم گرفتن برايم عذاب آور است يا از آن سربازمی زنم.
9- هيجانات شديد افراد ديگر باعث می‌شود احساس كنم كنترلی بر امور ندارم.
بنا بر نظر سگال، هوش هيجانی شما به اوج ظرفیت خود نزدیک شده اگر به سوالات فرد پاسخ “هرگز” يا “به ندرت” داده باشيد و به سوالات زوج پاسخ “هميشه” يا “بسياری اوقات”.
در اينجا تمرين ساده‌ای توسط سگال پیشنهاد شده تا ازيك روش ارتباطی بر پايه تفكر به جای روشی كه احساسات هم در آن دخيل است استفاده كنيد. برای بيان يك عقيده محكم، به جای اينكه بگوييد
“من فكر می‌كنم… ” عبارت “من احساس می‌كنم… ” را به كار ببريد. سگال می‌گويد به اين ترتيب عبارت ما معتبرتر و متقاعد کننده تر خواهد بود، و احتمالا كمتر به نظر خواهد رسید چيزی می‌گوييم كه خود اعتقادی به آن نداريم… و به اين ترتيب ما را از اشتغال ذهنی در مورد نگفتن آنچه که باید می‌گفتیم و يا گفتن آن به صورت ديگر، رها می‌كند(نکفور ، 2005).

2-3-خلاقيت هيجاني
2-3-1: تاريخچه خلاقيت هيجاني:
توجه به مفهوم خلاقيت هيجاني با مطالعات گليفورد(1950) آغاز شد. مطالعات گليفورد پيرامون محدوديت‌هاي آزمون‌هاي هوشي و طرح مفهوم تفكر واگرا تحولات اساسي در تعاريف، مدل‌ها و رويكرد‌هاي خلاقيت را سبب شد. از جمله پيامدهاي اين تحولات، شكل گيري بحث‌هايي پيرامون حوزه وابسته بودن خلاقيت بود كه در اين راستا، بررسي خلاقيت در حوزه هيجانات يا خلاقيت هيجاني توجه بسياري را به خود معطوف كرد. اين مفهوم را آوريل و همكارانش در دهه‌هاي 80 و 90 همزمان با مفهوم هوش هيجاني سالووي و مير(1990) مطرح كردند(جوكار و البرزي، 1389: 2). در واقع، خلاقيت هيجاني مفهومي است كه همزمان با مفهوم هوش هيجاني، به عنوان حيطه‌اي جديد در بحث تعامل هيجان و شناخت بسط يافته است(هاشمي، 1388). آوريل(1994) با نگاه ساخت‌گرايي اجتماعي بر اين باور است كه هيجانات بيش از آن كه محصول نيروهاي بيولوژيكي باشند شكلي از تعاملات اجتماعي هستند كه هنجارها و قواعد اجتماعي آنها را مي‌سازند و وقتي اين نرم‌ها و قواعد تغيير كنند، تغيير در هيجانات نيز پديدار مي‌شود(جوكار و البرزي، 1389). امروزه نيز، آنچه تحت عنوان خلاقيت هيجاني شناخته مي‌شود بر همين مبنا قرار دارد
2-3-2: مفهوم خلاقيت هيجاني:
هيجانات اغلب، نه توسط نظريه پردازان و معتقدان افراطي اجتماعي، در نهاد انسان ايستا در نظر گرفته مي‌شوند، چنين موقعيتي جايگزين دوگانگي بين جامعه و بيولوژي براي دوگانگي قديمي بين ذهن و بدن است. اما، واقعيت اين است كه انسان يك گونه بيولوژيكي است و هيجانات ما مانند بقيه رفتارهايمان گذشته تكاملي ما را منعكس مي‌كنند، آنها همچنين تاريخچه اجتماعي ما را منعكس مي‌كنند(هان، چون و آوریل، 2001). اين هيجانات به روش‌هاي متعددي بر خلاقيت موثرند؛ به عنوان تسهيل كننده، به عنوان جلوگيري كننده و به عنوان يك نتايج فرعي تصادفي. آوريل دو روش ديگر را نيز به اين موارد مي‌افزايد: هيجانات به عنوان تعديل كننده‌ها و هيجانات به عنوان محصول فعاليت خلاق. اين دو روش معاني متفاوتي از هيجانات را دربر دارند. در روش اول، هيجانات به ماتريس گسترده‌اي از تجربيات اشاره دارند كه تمامي رفتارها در آن قرار مي‌گيرند. در روش دوم، هيجانات به الگوهاي خاصي از پاسخ‌ها اشاره دارند كه در رفتار متجلي مي‌شوند و در زبان تحت نام‌هایي چون ترس، نگراني و عشق نام‌گذاري مي‌گردند. آوريل اين احساسات را براي بازشناسي آنها از احساسات هيجاني نوع اول سندرم هيجاني مي‌نامد(آوریل، 2005).

شکل 2-4 سندرم‌های هیجانی (آوریل، 2005).
سندرم‌هاي هيجاني، مطابق عقايد و قوانين جامعه شكل گرفته‌اند. افراد با تغييرات هيجان مانند قلمرو هوش توانا هستند، و زماني كه تغييرات موثر است (تطابق با موقعيت) و معتبر يا اصيل (انعكاسي يا بازتابي از خود) ما از خلاقيت هيجاني صحبت مي‌كنيم (هان، چون و آوریل، 2001)
خلاقيت هيجاني عبارت است از ابراز خود (صداقت ) به روشي جديد (بداعت ) كه بر اساس آن خطوط فكري فرد بسط يافته و روابط ميان فردي او افزايش يابد (اثربخشي )(جوكار و البرزي، 1389: 2).
ساختار و روابط خلاقيت هيجاني در مجموعه‌اي شامل 6 مطالعه مورد بررسي قرار مي‌گيرد كه مقياس ساختارمند مشخصي از تفاوت‌هاي فردي را به كار مي‌گيرد كه فهرست خلاقيت هيجاني ناميده مي‌شود(ECT). تجزيه و تحليل ECT نشان مي‌دهد كه سه واقعيت خلاقيت هيجاني به طور تجربي و به طور تئوريكي متمايز مي‌شوند؛ آمادگي (ادراك و آموختن از هيجانات خود و ديگران)، تازگي(توانايي تجربه هيجانات غيرعادي) و تاثيرگذار‌ي اعتبار (مهارت بيان هيجانات به طور زيركانه و دوستانه). در واقع، براي اينكه واكنش خلاق در نظر گرفته شود بايد تركيبي از شاخص‌های تحقق يابد؛ سه معيار اصلي شامل: تازگي، تاثير گذاري و معتبر بودن و يا قابل اعتماد بودن است.
تازگي: اين معيار به طور رايج براي خلاقيت بيان شده است. يك واكنشي ممكن است نسبت به رفتار گذشته شخص تازه و نو باشد يا ممكن است در مقايسه با رفتار نوعي در جامعه در كل تازه و نو باشد. مقايسه گروه بعدي ارتباط بيشتر با هدف فعلي دارد. اگر چه بايد به ياد داشته باشيم كه خلاقيت چيزي جدا از تفكر نيست كه به افراد كمتري اختصاص دارد. همه يادگيري و پيشرفت شامل كسب رفتارهاي تازه از (ادراك شخصي) و در نتيجه بعضي از درجات خلاقيت است.
موثر بودن: همه واكنش‌هاي تازه خلاق نيستند بعضي به سادگي شگفت‌آور و غيرعادي هستند. براي اينكه يك واكنش خلاق در نظر گرفته شود بايد براي يك فرد يا گروهي فايده بالقوه‌اي داشته باشد.
بسياري از هيجانات روش سر و كار داشتن با مشكلات است، مانند اصلاح يك اشتباه (خشم)، فرار از خطر (ترس)، پاداش دادن (احساس گناه)، جلوگيري كردن از يك رابطه (حسادت) و مانند اين‌‌ها.
در اين موارد، موثر بودن، حداقل در كوتاه مدت بستگي به تحقق اهداف نهادينه كردن هيجانات دارد، اما حتي هيجاناتي كه به طور ظاهري هيچ قصد و هدفي به جز خودشان ندارند مانند لذت يا غم و اندوه مي‌توانند به طور ضعيف، مناسب و يا نامناسب اظهار شوند.
قابل اعتماد بودن يا اعتبار: يك واكنش خلاق ارزش‌ها و عقايد شخص را درباره جهان منعكس مي‌كند.
آن بيان و اظهاري از خود است. دانشجوي هنرمند با استعدادي را تصور كنيد كه نقاشي استاد پير را با همه جزئيات تقليد مي‌كند. از آنجائي كه دو نقاشي فراتر از فرضيه به طور دقيق يكسان هستند، آن‌ها به طور برابر متمايز (تازه) و زيبا و هنري (موثر بودن) هستند. هنوز هم تنها اصلي كه به درستي در نظر گرفته مي‌شود، خلاقيت است؛ در تقليد، ممكن است ما بگوييم كه فاقد اعتبار است. در عبارات بديع آرنهيم (1966)، اعتبار شامل منظري آبستن از واقعيت است. يك واكنش معتبر با امكانات جديد جان مي‌گيرد. يك واكنش غير معتبر تقليدي است كه از منبع خود قطع شده است، از خودش و جاي كمتري را براي پيشرفت بيشتر باقي مي‌گذارد(آوریل، 1999).
در اينجا، بررسي تفاوتهاي بين EI , EC مفيد به نظر مي‌رسد. اين تفاوتها به فرايندهاي ادراكي مرتبط با توانايي مشمول و معيار مورد استفاده در ارزيابي‌شان توجه مي‌كند. هوش هيجاني مستلزم تفكر همگرا و حل مشكلات هيجاني است تا تجربه به درستي شناخته شده و به منظور سازگاري موفقيت آميز با هيجانات منفي و حفظ يا افزايش هيجانات مثبت منعكس و مديريت شود، در عوض EC مستلزم فرايند تفكر واگرا يا متفاوت و ايجاد واكنش مناسب اما اساسي مي‌باشد. خلاقيت هيجاني مي‌تواند شامل انجام و انتقال تجربه‌اي باشد كه منجر به حل مشكل در دامنه‌اي از هيجانات مي‌شود، براي اينكه يك واكنش خلاقيت هيجاني در نظر گرفته شود تجربه به تنهايي نسبت به حل مشكل كافي نيست.
به طور تئوريكي، هم EC و هم EI مي‌توانند با خلاقيت مرتبط شوند. شاخه‌اي از EI شامل به كارگيري هيجانات براي ارزيابي تفكرات مي‌باشد. تفكر خلاق مي‌تواند به وسيله اين توانايي از طريق ايجاد هيجانات براي درك بهتر و اظهار خود افزايش يابد، از طريق در نظر گرفتن ادراكات چندگانه و مختلف كه از هيجانات مختلف به دست مي‌آيد يا از طريق تمكز بر فعاليت‌هايي كه به وسيله هيجانات مشخص افزايش مي‌يابد(مایر، براکت و ایسویچ ، 2007)
از طرف ديگر، EC شامل ايجاد تركيبي از هيجات شخصي است. اين گستردگي در تجربه به خلاقيت در فعاليت‌ها كمك مي‌كند كه شامل بيان هيجانات است(گات بزال و آوریل ، 1996).
در سطح توصيفي هم‌پوشاني بين هوش هيجاني و خلاقيت هيجاني مورد توجه قرار مي‌گيرد، براي مثال هم فرض حساسيت و دانش درباره هيجانات (آمادگي) و همچنين توانايي واكنش به طور موثر و معتبر. تفاوت اصلي در توان بالقوه براي واكنش‌هاي تازه در مورد خلاقيت هيجاني است. بنابراين، افرادي كه به طور هيجاني خلاق هستند همچنين بايد داراي درجه‌اي از هوش هيجاني باشند. اگر چه، عكس اين موضوع به طور ضروري صحيح نيست: افرادي كه هوش هيجاني دارند، حداقل به وسيله آزمون‌هايي مانند MSCEIT سنجيده شده اند، بنابراين نيازي نيست كه خلاق باشند، زيرا MSCEIT مقياسي همگرا است(آوریل، 2004).

2-3-3: مراحل خلاقيت هيجاني:
خلاقيت بدون آمادگي قبلي و به صورت ناگهاني روي نمي‌دهد. پاسخ خلاق نوعاً طي مراحلي آشكار مي‌شود، اغلب طي دوره طولاني مدتي از زمان(آوریل و نولز، 1991).
والاس (1926) چهار مرحله از فرايند خلاقيت را بيان مي‌كند كه شامل آمادگي، تكوين ، آشكار سازي و تصديق است. اهميت برابري ارزيابي تفاوتهاي فردي در توانايي خلاقيت مرحله آغازين آمادگي است. آمادگي مي‌تواند بلند مدت يا حتي كوتاه مدت باشد، پوينكر (1952-1908) شرح داده كه چگونه هفته‌ها بر روي مساله رياضيات كار كرده است (آمادگي)، اما هر چه بيشتر تلاش كرده موفقيت كمتر به دست آورده است، بنابراين او مشكل را كنار گذاشت و به سفر رفت (تكامل)، سپس يك روز در حالي‌كه در اتوبوس بود راه حل به طور ناگهاني به ذهنش خطور كرد (آشكارسازي) و بعد از برگشتن به هتل او شواهد مربوطه را منظم كرد (تصديق).
داستان پوينكر آمادگي كوتاه مدت را آشكار مي‌كند يعني اينكه كار اوليه بر روي يك مشكل فوري تمركز داشته است. اما، پوينكر يك رياضيدان حرفه‌اي بود، قبل از اينكه اين اتفاق بيفتد. معمولاً سالها وقت مورد نياز است تا اينكه فردي قادر باشد تا به درستي در يك زمينه مشخص خلاق باشد. چنين آمادگي‌هاي طولاني مدت يا تخصص‌ها تعيين كننده مهمي در مورد تفاوت‌هاي فردي در زمينه پتانسيل خلاقيت هستند.
آيا چيز برابري در آمادگي طولاني مدت در زمينه هيجان وجود دارد؟ بعضي افراد هيجان را قسمت مهم در زندگيشان در نظر مي‌گيرند آنها درباره هيجانات‌شان فكر مي‌كنند و سعي مي‌كنند آن را درك كنند، آنها به هيجانات ديگران حساس هستند. ما ممكن است كه فرض كنيم